
بگذار تا که عشق من و تو برای خود
در این دیار یخزده افسانه ای شود
آوازه اش به محفل صاحبدلان بلند
چو نعره های وحشی دیوانه ای شود
دیگر سخن مگو ز گذشته گذشته مرد
از چه ز حسرتش دل خود ریش میکنی؟
با تازه کردن همه خاطرات خوب ....
آخر ستم به جان من و خود میکنی .
من درد عشق را به نهانخانه دلم
چون در به دخمه از همه پنهان نموده ام
در حفظ این گهر که گرامی بدارمش
چون مار روی گنج گرانی غنوده ام
بس کن! نمک مپاش به زخمی که کهنه شد
هرگز سخن ز وصل دوباره به من مگو!
چون می توان ز ساغر بشکسته باده خورد؟
از درد قصه گو و ز درمان سخن مگو!
ترسم اگر ز نو من و تو همنشین شویم
آغاز نو نشانه کند انتهای عشق
بگذار خون شود دل ما در هوای هم
آری گران بود به خدا خونبهای عشق!

دیگرازعشقت مگو هرگزسخن باور ندارم!
لب ببند از صحبت مهرت به من باور ندارم!
داستان عشق و رسوایی من ورد زبان شد
حال اگر رسوا شوی اینسان چو من باور ندارم!
بهر من نغمه سرودی چامه و افسانه گفتی
وین کنی تکرار درهرانجمن باور ندارم
هرچه ناکامی کشیدم حاصل خوشباوری بود
ای هوسران از محبت دم مزن باور ندارم!
مرغ دل رام تو بود ای بی وفا بالش شکستی
گر که باز آید به این باغ و چمن باور ندارم!
بر تو نفرین گر دگرباره ز شیدایی بگویی
ور بگویی تا بود جان در بدن باور ندارم!

خوش به حال آن درخت پیر و بی برگی که لای شاخه خشکش قناری آشیان کرده
خوش به حال کوه مغروری
که روی قله اش تنها و زیبا
یک شقایق سر به سوی آسمان کرده
خوش به حال آسمان با ماه و خورشیدش
خوش به حال تور ماهیگیر با آمال و امیدش
خوش به حال رود گر در سینه اش یک ماهی عاشق نهان کرده
منم آن تک درخت خشک
تویی آن مرغک خوشرنگ
منم آن کوه مغرور
تو چون آن شقایق سرکشیده از میان سنگ
منم آن رود
تو آن ماهی عاشق
منم آن آسمان
تو ماه و خورشیدم
منم آن تور ماهیگیر
تو آمال و امیدم
خوش به حال من که در پاییز عمرم غنچه عشق تو روییدست
خوش به حال تو
که خواهانت چنین شیدا و شوریدست...

اگرآن بار می دانستم ای دوست که من دیگر تو را هرگز نبینم
نمی کردم رهایت تا که امروز کشد درد پشیمانی چنینم
اگرآن با می دانستم افسوس که اخر بار دستت می فشارم
به دستت می زدم بوسه تنت را چو جامی می کشیدم در کنارم
اگرآن با می دانستم ای گل نخواهم دید چشم مهربانت
نگه بر کس نمی کردم به جز تو کنون هر جا بجویم من نشانت
اگرآن بار می دانستم اری که دیگر نشنوم بانگ صدایت
به گوش دل نوایت می گرفتم چه خوش بود آن طنین خنده هایت
خدا حافظ رفیقم محرم راز خداحافظ عزیز نازنینم
خداحافظ که دور از تو من امروز بدان تنها ترین فرد زمینم

عشق یعنی یک نگاه و صد کلام
پر کشیدن سوی شب با یک سلام
عشق یعنی قلب پاک و بی قرار
اشک شوق و خنده بی اختیار
عشق یعنی هر نفس زیبا شدن
در ره دل مست و بی پروا شدن
عشق یعنی پاک بازی های ناب
حسرت دیدار معشوقه به خواب
عشق یعنی ضرب یک قلب به دو تن
با شهامت دل به دریاها زدن
عشق یعنی مستی از فرط نگاه
هم نشینی با دل غمگین ماه
عشق یعنی خلوت خاموش شب
با هزاران حرف ناگفته به لب

عشق یعنی در رفاقت گم شدن
قصه تلخ لب مردم شدن
عشق یعنی هر ترانه دلنواز
دست سوی تربت دلبر دراز
عشق یعنی پاکی و دلدادگی
از خدایی پر زدن تا بندگی
عشق یعنی یک سفر بی انتها
از ظاهر دنیا رها
عشق یعنی بستن دلبر به جان
دیدن رنگ چشش در اسمان
عشق یعنی من هم از من کم شدن
در پی دل راهی عالم شدن
عشق یعنی از رهایی تا به دار
گم شدن در چهره معصوم یار
عشق یعنی...تو
ماه من!
که می فهمد حرفهای دلم را جز تو؟
و که می شناسد تو را جز من؟
سخنم را در چشمان بارانیم بنگر و خواسته ام را در عمق نگاه
ملتمسانه ام تماشا کن
ماه من!
از نخستین روز که امانت عشقت را بر من ارزانی داشتی
دلم هوای خودت را داشت مرا در حوالی
خانه مهرت ساکن کن.

دیشب دلم ز عشقت پر می گشید سویت
با مشعل محبت روشن نمود کویت
از مستی نگاهت بی خود شدم ز هستی
نوشیدمت چوباده از جام و از سبویت
عکس تو در پیاله مستی چنان فزون کرد
لب رفت ببوسد ان صورت نکویت
از خواب خوش پریدم دیگر تو را ندیدم
ان نور شد سیاهی تاریک همچو مویت
چون مرغ پر شکسته در گوشه ای خزیدم
با غصه خواب رفتم از درد هجر رویت
ان شام غم سر امد یک روز دیگر امد
بر روشنی بیفزا تا پر کشم به سویت
ای افتاب روشن برتاب تا ببینم
یاران به وجد ایند از عطر و رنگ و بویت

خواب در چشمان مستش ناز داشت
بر لب گلگون هزاران راز داشت
خواستم با بوسه بیدارش کنم
چرخشی بنموده لب را باز داشت
مرغ دل در سینه بی تاب از هوس
ناله ها می کرد و تن ناساز داشت
جان ز سوز عشق اتش خانه بود
باز وحشی حالت پرواز داشت
ان دو گوی مرمرین سینه اش
قصد جانم کرده تیغی باز داشت
لب نهادم بر لب میگون او
زندگی در جان تن اغاز داشت
صبح فردا شهد شیرین لبش
بر لبم بنشسته با من راز داشت
رفت اسفند و فروردین امد سال نو شادی افرین امد موی ما شد سپید و بخت سپید
از هوا بوی یاسمین امد فصل روییدن زمین امد عید جمشید وجشن نوروزی
گل به گلشن چه نازنین امد مرغ عاشق چه دلنشین امد لب یاران چو غنچه خندان است
ماه رو یار مه جبین امد مطربا زخمه می خوش باش بر لبم گفت افرین امد
همه دانند عاشق یارم از فراقش دلم غمگین امد عمر ما اب وکار ما خواب است
خواب در چشم ما وزین امد بهر دیدار روی همچو مه اش
افتاب شادی افرین امد